سارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقمسارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقم، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره

عزیز دل مامان بابا

موضوع انشا: باران

باران بارید و باز دلم پر کشید به کودکی ای که خیلی زود گذشت. باران بارید و دلم پر کشید و لغزید به روز بارانی باغ اناری به روز بارانی کوچه های دلتنگیم. باران زیباس و لطیف. به لطافت دل کودکی. دلی که هنوز آزار ندیده بود، سخت نشده بود. دلی که لطیف بود و شفاف ولی سختی ها و ناملایمت ها سختش کردند ازش تکه سنگی ساختند خارا ولی همچنان با احساس. باران زیباست همان اندازه که عاشق می شوی.  عشق... دیر زمانی است فراموش شده.   
19 فروردين 1399

کرونا

خدایا مردمان سرزمین شمالم را نجات بده. خدایا روزهای سختی است. خیلی ها داغ دیده ان. خودت نجات بده همه را. پدر مادرها خانواده ها را در سایه خودت قرار بده.
21 اسفند 1398

من عاشقم...

من عاشقم، عاشق و دلتنگ برای همه کودکی هایم. دلتنگ روزهایی که کنار مامان و بابام روی حیاط کوچک و گرم خانه مان دور هم بودیم.  حیاط کوچک بود، بساط کوچک بود ولی گرم بود. دلتنگ برای اون خاله بازی که با تنها خواهرم داشتیم. دلتنگ همه اون عروسکهایی که تعدادشان کم بود ولی با  خون و جان ما پیوند داشت. دلتنگ ارمیتام- دلتنگ نیلوفر- سایو-  دلتنگ لباسهای عروسکهام. خیلی زود میگذرد. حال در کنج غربتم تنها یاد میکنم از آن همه خوشبختی های کوچکی که داشتم. چقدر دلتنگ آغوش مادرمم. چقدر دلتنگ بوی تنشم. بویی که همیشه با همه بوها فرق داشت. بوی مادر میداد. چقدر دلتنگم برای آغوشش.  و من عاشقم. عاشقم ولی ناتوان. ناتوان در نگه داشتن زمان....
9 اسفند 1398